عطر گل محمدی | The Scent of Damask Rose
"داستانهایی از باغهای گل و کارگاههای عطرسازی ایران... Stories from the rose gardens and perfume workshops of Iran..."
عطر گل محمدی | The Scent of Damask Rose
گلابگیر کاشان | The Rosewater Maker of Kashan
شهین، چهل و هفت ساله، گلابگیر بود. هر بهار، عطر گل محمدی از خانهاش بلند میشد.
Shahin, forty-seven, was a rosewater maker. Every spring, the scent of Damask rose rose from her home.
"چطور اینقدر خوشبو میشه؟" مشتری جدید پرسید.
"How does it become so fragrant?" the new customer asked.
"چون با عشق درست میشه."
"Because it's made with love."
"عشق به کی؟"
"Love for whom?"
شهین لبخند زد. "هنوز پیداش نکردم."
Shahin smiled. "I haven't found them yet."
"شاید امروز پیدا کنی."
"Perhaps you'll find them today."
باغبان شیراز | The Gardener of Shiraz
نسرین در باغ ارم کار میکرد. پنجاه ساله، با دستهایی که گلها را میفهمید.
Nasrin worked in Eram Garden. Fifty years old, with hands that understood flowers.
"این گل چیه؟" شاعری پرسید که هر روز میآمد.
"What flower is this?" asked a poet who came every day.
"گل سرخ. ولی این یکی خاصه."
"A rose. But this one is special."
"چرا؟"
"Why?"
"چون وقتی شما میایید، بازتر میشه."
"Because when you come, it blooms more."
شاعر دستش را گرفت. "مثل قلب من."
The poet took her hand. "Like my heart."
عطار یزد | The Perfumer of Yazd
در کوچههای یزد، مهناز عطاری داشت. چهل و هشت ساله، با بویایی که افسانه شده بود.
In the alleys of Yazd, Mahnaz had a perfume shop. Forty-eight years old, with a sense of smell that had become legendary.
"میتونید عطری بسازید که یادآور عشق از دست رفته باشه؟"
"Can you make a perfume that reminds of lost love?"
مهناز به مرد نگاه کرد. "چرا از دست رفته؟"
Mahnaz looked at the man. "Why lost?"
"چون جرأت نکردم بهش بگم."
"Because I didn't have the courage to tell her."
"هنوز دیر نشده."
"It's not too late yet."
"بهت بگم؟"
"Should I tell you?"
گلفروش تهران | The Florist of Tehran
در خیابان ولیعصر، سیما گلفروشی داشت. چهل و نه ساله، بیوه، با لبخندی که گلها را شرمنده میکرد.
On Valiasr Street, Sima had a flower shop. Forty-nine years old, widowed, with a smile that put flowers to shame.
"هر روز گل میخری ولی هیچوقت برای کسی نمیبری."
"You buy flowers every day but never take them to anyone."
"برای خودم میخرم."
"I buy them for myself."
"چرا؟"
"Why?"
"چون کسی نیست که بهم گل بده."
"Because no one gives me flowers."
سیما یه شاخه رز قرمز بهش داد. "حالا هست."
Sima gave him a red rose. "Now there is."
بهار نارنج شمال | The Orange Blossom of the North
در رامسر، عاطفه باغ نارنج داشت. پنجاه ساله، با پوستی که بوی بهار نارنج میداد.
In Ramsar, Atefeh had an orange grove. Fifty years old, with skin that smelled of orange blossom.
"این عطر چیه؟" مهمان تهرانی پرسید.
"What is this scent?" the Tehran guest asked.
"بهار نارنج. هر سال یه بار گل میده."
"Orange blossom. It blooms once a year."
"مثل عشق؟"
"Like love?"
"نه. عشق هر روز گل میده، اگه آبش بدی."
"No. Love blooms every day, if you water it."
"بذار آبت بدم."
"Let me water you."
در ایران، عطر گلها رازهای عاشقانه میگن...
In Iran, the scent of flowers tells romantic secrets...