داستانهای شب یلدا | Tales of Yalda Night
"مجموعهای از داستانهای عاشقانه در شبهای بلند یلدا، از تهران تا شیراز... A collection of passionate tales during the long Yalda nights, from Tehran to Shiraz..."
داستانهای شب یلدا | Tales of Yalda Night
انار شب یلدا | The Pomegranate of Yalda
زهرا، زنی چهل و هشت ساله با اندامی تپل و دلنشین، در شب یلدا تنها در خانهاش در شیراز نشسته بود.
Zahra, a forty-eight-year-old woman with a plump and lovely figure, sat alone in her Shiraz home on Yalda night.
"امشب بلندترین شب ساله،" با خودش گفت، "و من تنهاترین زن."
"Tonight is the longest night," she said to herself, "and I am the loneliest woman."
همسایهاش کامران، مردی پنجاه و دو ساله و مطلقه، در زد.
Her neighbor Kamran, a fifty-two-year-old divorced man, knocked on her door.
"انار آوردم. شب یلدا بدون انار که نمیشه."
"I brought pomegranates. Yalda night without pomegranates won't do."
آن شب، دانههای انار روی لبهایشان سرختر از همیشه بود.
That night, pomegranate seeds were redder than ever on their lips.
قالیباف تبریزی | The Tabriz Carpet Weaver
مریم خانم، چهل و شش ساله، در کارگاه قالیبافی تبریز کار میکرد. دستهایش هنوز مثل جوانیاش چابک بود.
Maryam Khanum, forty-six, worked in a Tabriz carpet workshop. Her hands were still as nimble as in her youth.
تاجری از تهران آمده بود. نامش بهرام بود، پنجاه ساله، با چشمانی که قدر زیبایی را میدانست.
A merchant had come from Tehran. His name was Bahram, fifty years old, with eyes that recognized beauty.
"این قالی رو شما بافتید؟" پرسید.
"Did you weave this carpet?" he asked.
"بله. هر گرهاش یه آرزوست."
"Yes. Every knot is a wish."
"آرزوی شما چیه؟"
"What is your wish?"
مریم خانم به چشمانش نگاه کرد. "که یکی قدر دستامو بدونه."
Maryam Khanum looked into his eyes. "That someone would appreciate my hands."
بهرام دستهایش را بوسید. "من میدونم."
Bahram kissed her hands. "I know their worth."
چایخانه اصفهان | The Isfahan Teahouse
در چایخانهای کنار زایندهرود، فاطمه، زنی پنجاه ساله با هیکلی درشت و مهربان، چای میریخت.
In a teahouse by the Zayandeh River, Fatemeh, a fifty-year-old woman with a large and kind figure, poured tea.
"چای شما با عشق دم میکشه،" رضا گفت. مهندسی بود که هر روز میآمد.
"Your tea brews with love," Reza said. He was an engineer who came every day.
"از کجا میدونید؟"
"How do you know?"
"چون هر روز برای چایتون برمیگردم، نه برای چای."
"Because I return every day for your tea, not for tea."
فاطمه سرخ شد. "شما هم هر روز عوض میشید. یا من عوض میشم."
Fatemeh blushed. "You change every day too. Or maybe I'm the one changing."
"بذار با هم عوض بشیم."
"Let's change together."
باغ فین کاشان | The Fin Garden of Kashan
گلناز، راهنمای باغ فین بود. چهل و نه ساله، با چشمانی به رنگ برگهای بهاری.
Golnaz was a guide at Fin Garden. Forty-nine years old, with eyes the color of spring leaves.
گردشگری فرانسوی هر روز میآمد. فقط برای دیدن باغ نه.
A French tourist came every day. Not just to see the garden.
"این باغ رو هزار بار دیدم،" گلناز گفت، "ولی تازه دارم میفهمم چرا بهش میگن باغ عشق."
"I've seen this garden a thousand times," Golnaz said, "but I'm only now understanding why they call it the garden of love."
"شاید چون من اینجام؟"
"Perhaps because I am here?"
"شاید چون تو منو میبینی."
"Perhaps because you see me."
شبهای مشهد | Mashhad Nights
زیارت تمام شده بود، ولی پروین هنوز در مشهد بود. پنجاه و یک ساله، بیوه، به دنبال آرامش.
The pilgrimage was over, but Parvin was still in Mashhad. Fifty-one years old, widowed, seeking peace.
در صحن حرم، مردی را دید. او هم تنها بود. او هم به دنبال چیزی.
In the shrine courtyard, she saw a man. He too was alone. He too was searching.
"دعاتون قبول،" گفت.
"May your prayers be accepted," he said.
"شما هم." مکث کرد. "برای چی دعا کردید؟"
"Yours too." She paused. "What did you pray for?"
"که تنها نمونم."
"That I wouldn't remain alone."
"شاید دعاتون مستجاب شده."
"Perhaps your prayer has been answered."
در شبهای بلند ایران، بعضی داستانها از حافظ هم عاشقانهترند...
In Iran's long nights, some stories are more passionate than even Hafez's poems...